تو آمده بودي
با بهاري كه در چشم هايت مي وزيد
باگلهايي كه خلاصه بهشت بودند
با دستهايي كه
دانه هاي دعا در آسمان مي پاشيد
تا فرشتگان گرسنه نمانند.
با لب هايي كه مفاتيح الجنان من است.
بهار در چشم هاي تو بود
زمستان د رنگاه من
كه در آن عصر گرما ريز
در سكوتي سرد مي شكستم
بر سنگهايي سپيد و داغ .
من ايستاده مي مردم
در حالي كه تو در من نفس مي كشيدي
بزرگ تر مي شدي .
حالا من از تو پرم
از تو
كه خدا از سر انگشتان نيايشت قد مي كشد
و صداي ربنايت
آبهاي سرازير را به آشوب مي كشاند.
از تو
كه با هر بامداد ت من را متولد مي كني
من را كه كوچك شده ام تا تورا بزرگتر ببينم.
|
+| نوشته شده توسط
دکتر محمود اکرامی در یکشنبه هفتم تیر 1388