تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ادبی - اجتماعی
 تو
 

  هیچ کس نیست

  آسمان از پرنده تهی شده است

      گیاه از گل

         درخت از شاخه

                   شاخه از برگ.

  اما

  من از تو پرم.

  بانوی من!

        برقص

            تا سکوت زمین بشکند.

asdf

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 تو کیستی
 

تو کیستی

که گیاهان تا نگاهت مد بر می دارند

و درختان

در امتدادمسیرت سبز می مانند؟

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه ششم مهر 1388  |
 انتظار
 

تو نیستی

انتظار

ریشم را سپید کرده است

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 دریا
وقتی تو نیستی

هیچ چیز نیست

هیچ چیز

نه دلی

نه....نه....نه....

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 تولدي ديگر

 شب از نيمه گذشته است.

صبح دارد از گريبان فلق، آمدنش را جشن مي‌گيرد و هزار ستاره كه در شب دويده‌اند‌،
در پاي خورشيد مي ريزند.

مردي كه جهان ظلم را زلزله‌اي شده بود، براي «تولدي ديگر» با خواب خداحافظي مي‌كند.

حالا كوچه از او پر شده است. تنهايي شب پرپر مي‌شود با صداي قدم‌هايي كه روزي، تا شانه‌هايي از جنس بهشت، كه وحي بر آنها باريده بود، ارتفاع يافت.

 در عصري كه تنهايي مي‌باريد و انسان‌ها برايدوست داشتن هم، دليل جستجو مي‌كردند و نمي‌يافتند.

در بازاري كه تنها متاعش خدا بود در ازاي زماني كه باهم نبوده‌ايم. جهان عاشق‌‌تر از مرگ به انسان بهار را انتظار مي‌كشيد و منتظر بود مردي را، كه بهشت در پيراهنش زنداني بود و عشق در قدمش مي دويد.

 مردي از جنس سوختن و سكوت، مردي كه فريادش را زيسته، اندوهش را چاه به چاه گريسته ونمازهاي يوميه وامدارش بودند، نبودن را زندگي كرد.

  حالا شب از نيمه گذشته است.

حالاباران همچنان خيابان را به خود سرگرم كرده است.

حالا جوي ها سرود دسته جمعي مي‌خوانند و تو ناگهان، از شرقي‌ترين نقطه تاريخ غروب مي‌كني، تا شب آمدنش را، بودنش راجشن بگيرد.

 هرچند هنوز آوازهايمان شروع نشده است و شب همچنان بر شانه‌هاي نوراني ماه مي‌بارد، ما بايد غروب را شاباش كنيم!!

ناگهان مردي از نژاد عريان عربده، از تبار تيره تيغ، در مقدس‌ترين لحظه تاريخ، در پاكيزه‌ترين نقطه جغرافيا،انحناي تيغ را بر راست‌ترين پيشاني عالم فرود مي‌آورد.

 مردي كه در شب و تا شب دويده بود. مردي كه جز در انحناي شمشير و سايه مرگ نزيسته بود.

مردي كه تاريخ، افتخار لعنت كردنش را لبخند مي‌زند، ناگهان ماه‌‌ترين پيشاني عالم راچون سيبي ميان قبايل هزار قبله قريش تقسيم مي‌كند و خدا سوگوار مي‌شود.

 ناگهان فرياد يتيمان كوفه آسمان را به گريه مي‌كشاند. پيران در سوگ آفتابي‌ترين خورشيد، آرامششان را چون مترسكي در مسير طوفان گم مي‌كنند و زنان با مويه‌اي ابدي، آه مي‌شوند.

 «علي» جان! ما بي‌تو در چهارچوبه زمستان ايستاده‌ايم، آن‌سوتر از خودمان، چون مترسكي كه وعده‌گاه كلاغان «قارقار» است و آستين‌هاي تهي از دستمان در بادقصيده مي‌شوند.

 ما بايد همديگر را بيابيم آن سوي پنجره‌اي كه چشم‌هايمان را به ميهماني آسمان برده است. 

 حالا به ياد«پنج تابستان» عدالتت دف مي‌زنيم.

بايد به بام عشق برآييم.

بايد از نامت كه علي ست، كه آبروي جان است، پرچمي بسازيم تا بهارمان را در باد برقصاند.

 اي پدريتيمان تاريخ ، علي جان! نام تو باراني است كه از چشم‌هاي حوا مي‌بارد؛ كسي كه از بهشت بيرون آمد تا تو را متولد كند.

 اي كه فرشته در پيراهنت زنداني است، علي جان!

تو تكه‌اي از بهشت در زمين بودي كه شبي قطبي آن را از ما دريغ داشت و ما در سوگت دريا دريا گريسته‌ايم، تا آنجا كه سرچشمه تمام رودهاي خونين و خروشان، دل ماست.

رسالت كدام تيغ شوربخت و كج‌انديشي بود كه بر پيشاني بلند تو ببارد؟

آسمان‌مردتريني كه بهشت از لب‌هايت هديه‌مان شده است! فرياد ابري كدام شب تو را از ما گرفت و  زمستان را به ميهماني دل‌هايمان آورد؟

تو كيستي كه بهشت را به خدا بخشيدي، چون خودش را بيشتر عاشق بودي، بهشت را سه طلاقه كردي و هراس جهنم تو را به سجده وادار نمي‌كرد؟

تو كيستي كه امروز آب‌ها در سوگت سياه پوشيده‌اند و چشم‌ها تا دريا دنبال قدم‌هايت دويده‌اند؟

تو كيستي كه ما بي‌تو روزهايمان را گريه كرده‌ايم و شادي‌هايمان كوتاه‌تر از نفس‌هايمان شده است؟

بي‌تو به تلخي صبر ايمان آورديم.

ما بي‌تو مرگ را زيسته‌ايم. دريا را گريسته‌ايم و شب را زندگي كرده‌ايم.

علي‌جان! دريا آتشفشاني است از آه گرمي كه تو در چاه باريدي.

بعد از تو، شب ماه را بلعيد و ما گم شديم در دهان نهنگي، نه كوسه‌اي كه خشكي را چريد تا آب را زندگي كند.

اي كسي كه با لهجه شيرين باران صحبت مي‌كردي با مردمي كه زبان ذوالفقارت را بيشتر مي‌فهميدند!

اي آن كه زبان رساترين اسطوره‌ها هم از دامنت كوتاه است و هيچ داستاني را گنجايش آن همه ايثارنيست!

اي زلال‌تر از زلال! اي آبي‌تر از آبي! درياتر از دريا! امروز جهان عدالتت را عاشق‌ترين است آن‌سان كه گنجشكي آسمان را.

ما ياد و نام تو را زيسته و شب بي‌برادري كوفه را گريسته‌ايم.

ما عاشق‌تر از مرگ به انسان، تو را مي‌خواهيم.

عاشق‌تر از ماهي به دريا و پرنده به آسمان. چون بوتيماري اندوه نگاهت را دريا دريا اشك مي‌ريزيم.

من مي‌روم. مي‌ميرم .اما جهان مي‌ماند تا قدر تو را بداند اي علي!

 

يا علي

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 اربعین
 
...و خورشیدی به نام حسین(ع)
 
 
چهل روز گذشت. چهل روز از آن ظهر گرماريز، از آن ظهري كه تيغ تا گلويت بالا آمد و يزيد قابليت لعنت پيدا كرد، گذشت، و من همچنان مي‌بارم.
چهل روز گذشت و آسمان در گلويم همچنان زنداني است، جانم از مژه‌هايم جاري است و چشم‌هايم بي‌تو در لحظه لحظه تاريخ باريده است.

دلم اين «حسين‌آباد» هر روز بهانه تو را مي‌گيرد و نامت را عاشق شده است.

دلم براي تو تنگ است، نه از آن بابت كه دردي دارم، بلكه بدان علت كه بي‌دردي فراگيري جهان را به خود مشغول كرده است.

من  تو را ، تنها ترا عاشقم كه دستم را بگيري و تا خورشيد امتدادم دهي.

حسين جان. نام تو خورشيدي است كه زمين با تمام كوه‌هايش به طواف آن احرام بسته است.

از تو همان «هيات من الذله» كافي است تا جهان بودنش راجشن بگيرد.
راستي، در آن ظهر گرما ريز، كه هزار صبح تا قربانگاهش دويده است، چه ديدي كه نازكاي گلويت هزار تيغ كج آيين را پاسخي درست شد؟

حالا بعد از چهل روز مي‌پرسم. در آن خاك آسماني، در آن گودال سربلند، چه ديدي كه سرشارتر از هميشه تا كوفه، تا شام، تا هر كجا كه «ظلم‌آباد» است، خدا را آيه آيه باريدي؟

كدام جام سيرابت كرد كه دجله و فرات حقارت خود را گريستند و جاري شدند اما تا لب‌هايت بالا نيامدند؟

تو در كدام قله بودي كه هيچ دريايي تا لب‌هايت ارتفاع نيافت؟

هنوز بعد از چهل روز، چهل سال، چهل ... كوه‌ها پژواك "هيهات من‌الذله "و "هل من ناصر "تو را به هم هديه مي‌دهند و سنگدلي مردان بوزينه‌باز را نفرين مي‌كنند.
حالا بعد از چهل روز نام تو آبروي جهان است و با ياد تو آرامش حيات به هم مي‌ريزد و يزيد نامي مي‌شود كه پيشاني انسانها را به چروك مي‌كشاند.

حسين‌جان. حالا چهل روز بعد از آن روز واقعه، باراني از تو شهر را به خود مشغول كرده است. و نام شريف تو دلها را تا مژه‌هاي سنگين بالا مي‌آورد.
تو را عاشقم،‌ آن سان كه در قتلگاه خروشيدي و عطشاني آگاهانه لبهايت دريا را به خجالتي ابدي دچار كرده.
حالا بعد از چهل روز، هر روز چهل بار آقايي‌ات را مي‌ستايم و بزرگواريت را شرمنده مي‌شوم.

آقاي جهان! نام تو مي‌برم و سلول‌هايم آفتاب مي‌شوند.
|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 علی(ع)
 

 

علي

 

... زمان ایستاده است.

نام علی رود های لال را به آواز در می آورد.

با نام علی توفانی در پیراهن کعبه می وزد.

خورشیدی  در کوچه های مکه  قدم می زند.

دریاها تشنه وضوی مردی می شوند که آینه در مویرگهایش     می وزد.

وخاک تا پیشانی مردی بالا می آید که عشق و شمشیر ضمیمه ی نام  وی اند.

حالا جنگلها تا خورشید می دوند.

حالا، تمام لب ها از علی آغاز می شوند......

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 امام رضا(ع)
 

                امام رضا (ع)

 

        شام تاریــک مـرا چـون روز روشـن می کنــد

 

                لطف خورشید خراسانی که در من جاریست

 

                     تولد امام رضا (ع)مبارك باد                                                      

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 نامه ای به خدا (2)
 

 خدا ي من!

بدون مقدمه می گویم  دوستت دارم .

نه آن سان که پرنده آسمان را

نه آن سان که درخت بهار را

نه آن سان که ماهی دریا را

نه آن سان خاك باران را

دوستت دارم

 آ ن  سان كه بنده اي حقير خداي بزرگش را.

و دلم در هواي تو گنجشكي است كه مي خواهد آسمان را تجربه كند.

 خداي من!

كدام قطره ي شور بختي است كه بدون اذن تو باريده باشد؟

كدام در ياست كه به سمت تو كه بي سمتي است مد بر نداشته باشد؟

راستي تو كدام سمتي هستي ؟

راست يا چپ؟

بالا يا پايين؟

من شنيده ام تو همان بي طرف محض مي باشي  .

ومن چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر عاشقم خداي بي طرف را.

پس تمام قبله ها به سمت توست و تمام طرفها طرفدار تواند.

البته به شرطها و شروطها....

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
 عاشورا

 

 

 

images/20080116/ekrami.jpg کربلا ايستگاه آغازين تمام مسافراني است که به مقصد خدا جاري اند. هر چند دلهايشان را در عاشورا جا گذاشته باشند.
اينجا کربلاست ، اين گودال سربلند آبروي جغرافياست ، اين تل خاک جاري ، فردا را ورق خواهد زد، و «فرا زني» خطبه اش ، خواب شب ها را آوار خواهد کرد.
اينجا کربلاست ، سرزميني که رگ هايش عطشاني مي نوشند، و ذره ذره خاکش بهشت را برابر است.

 کربلا سرچشمه تمام گردبادهاي مقدس ، تمام توفان هاي زهد و خاستگاه پرندگاني است که حداقل پروازشان از خاک ، از خود تا خداست.
با نام کربلا هزار توفان نوح در دلت گريه مي کند، اندوه سرازيري چشم هايت را مي پوشاند و لباست سياه مي شود.
در عاشورا سر بريده خورشيد، منزل به منزل خدا را تلاوت مي کند و فردا چوب آن قدر جسور است که بر لب هايي که قرآن آيه آيه بر آن باريده ، نازل مي شود.
از آسمان زنجير مي بارد و دست ، و هيچ کوهي نيست که لالي ام را پژواک نشده باشد.
امروز عاشوراست ، و مادربزرگم باز هم براي سلامتي امام حسين سفر نذر مي کند و براي مسلمان شدن شمر صلوات مي فرستد.
عاشورا، واژه اي است که دل ها را تا چشم ها بالا مي آورد، و چشم را تا زمين ناگزير مي کند. واژه اي که مترادف  «حسين» است.
امروز شيرين ترين فرهاد تاريخ ، عشق را به حماسه مي خواند، هر چند 72 رکعت عشق هم ، تشنگي کربلا را جواب نمي شود.
«حسين» واژه اي است که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که جا پايش را گنجايش نمي شود.
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بويش ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
این«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
این«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
حسين سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام شمشیر است که از تبار شمر نباشد؟

کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟
کدام شمشير است که پرواز دست هاي علقمه را شرمنده نشده باشد؟
شب از آن جهت تاريک است که از نژاد شمر است و سپيده تا از تبار سپيدي گلوي توست ، آفتاب هديه مي دهد.
عاشورا آفتاب هم عرق خواهد کرد در برابر خورشيدي که خدا را قرائت مي کند و شايد اشک خواهد ريخت بر گلويي که آسمان از آن متولد مي شود.

در عاشورا ظلم جوان است و شمشير سپيده اي مقدس را سرخ  مي آغازد.

آب بخيل است و دريا مد شدن را به ياد نمي آورد. فرات عطشاني «رقيه» را کفاف نمي کند. قنداقه اي در پي آب در آسماني نه چندان دور، آوار خواهد شد و خدا از نازکترين گلوي تاريخ پژواک مي شود.
در عاشورا کسي تاريخ را ورق خواهد زد که نشان مزار مادرش بي نشان است ، مزاري که به وسعت جغرافيا است ، آن که عشق خاک پاي اوست

گرچه طوفانی ترین دریاست عشق   خاک پای حضرت زهراست عشق 

و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.»
حالا عصر عاشوراست. دو خورشيد در مقابل هم راه مي روند، طبل ها همچنان    مي کوبند و کودکان .ستارگان گمشده ی صحرايند.


 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
 پسرانم را عاشقم
 
 
 
 



پسرانم را عاشقم

 
 
images/20071231/apple.jpg
 

   بايد باران ببارد. بايد باران ببارد بر شانه هاي لخت و سنگي خيابان ، بر من که پير شدنم را آرزو مي شوم در 40 سالگي و پسرانم را عاشقم.
بايد باران ببارد بر من ، بر پسرانم که عاشقي شان را پير مي شوم ، که لبخندهايشان را آفتاب نذر کرده ام.
بر پسرانم که پيراهن تنهاييشان را بالا پوش آفتاب کرده اند و صداي سکوتشان آسمان را زلزله اي است.
پسرانم را عاشقم ، آن سان که باران را، خورشيد را و فردا را.

پسرانم را عاشقم .

در عصري که اسب ها با يال هاي يله در باد و کفل هاي داغدار دره ها را مي رمند، با رعشه اي در مويرگ هايشان فردا را مي دوند و آفتاب را.
اسب ها سم ضربه مي کوبند و زمين بزرگوارتر از آن است که خم به ابرو بياورد، که پيشاني چروک کند. اسب هاي آسماني که سرشاري نفس هايشان ماه را کدر مي کند.
من عاشق بوده ام پسرانم را .تا زماني که علف هاي عفيف تا دهان پاکيزه اسبان ارتفاع مي يابد.

من پسرانم را زيسته ام با دست هايي برافراشته و دويده در آسمان ، در عصري که هر روزش «چهارشنبه سورسوگي» است.
در عصري که شاعران پيراهن عرياني شان را در باد قصيده مي سازند، و با واژه هايي سياهپوش از آسمان مي سرايند.

پسرانم را عاشقم .در عصري که خيابان ها در بيابان مي دوند، و درختان در سايه قد مي کشند.

حالا برگريزان بهار است و ما به فردايي تکيه داده ايم که عصاي سفيد چراغ راهش شده است.
نازنين ! من که پسرانم را زيسته ام مردمي را مي شناسم که آسمان را مي فروشند، دريا را مي فروشند و پرندگان چون ماهيان ، در خشکي ، حيات را از ياد برده اند.

آخرين پنجره که بسته شد، شب ، بودنش را جشن مي گيرد تا سياست بزايد، تا لبخندهايم را بفروشند و لب هايم را، تا اشک هايم را بخندند و دلم را.

ساطور و سنتور در شهر متولد مي شوند و درختان بودنشان قطعه قطعه ورق مي خورد. شهر در آوار خورشيد تا سيصدوبيست طبقه قد مي کشم و من سيصد و بيست بار کوچکي ام را گريه مي کنم.
من گلايه نمي کنم نازنين ، من گلايه زيسته ام ، از کي؟ از کجا؟ نمي دانم.
شايد از برادراني که دهانشان تابوت نامم شده است ، از برادري که آوار شدنم را نفس مي کشد و ناتواني ام را جوان مي شود. پنج فصلم زمستان است و تو آن قدر دوري که هيچ زلزله اي شانه هايت را نمي آشوبد.
حالا پسرانم گرمتر از هميشه نگاه مي بارند تا من حاصل خيز شوم ، پسرانم را در مقابل دريا قرار داده ام تا دريا شرمندگي اش را پيشاني چروک کند، هر چند مي دانم روزي دريا يکي از آنها را با خود خواهد برد تا آبروي آبها باشد.

 پسراني که چشم هايشان با صداي صبح صحبت مي کنند.

ثانيه هاي بي دريغ مي گذرند و روبه روي پسرانم آيينه اي قديمي است که حقارت خود را تکرار مي کند.

حالا کوه هاي بلند، دره هاي ژرف ، نسيمي که دانه دانه گيسوانت را مي شمارد، و گوني که در باد مي رقصد تو را از من گرفته اند و من فاجعه اي را به انتظار نشسته ام.
بانوي من !
پسرانمان هستند و همين کافيست تا جهان بودنش را بر قصد، و گيسوانمان در باد آواز شود و فردا آفتاب از سرانگشتانمان طلوع کند.

پسراني که در کوچه هاي استخوانمان قدم مي زنند و براي تک سلول هايمان آواز مي خوانند با صدايي سپيد.
ما دلتنگ ، و شايد نگران پسرانمان هستيم و همين بهانه خوبيست تا در خودمان بباريم و نگاهمان خيس شود و چشم هايمان شعر.

 ما آن سوي خودمان ايستاده ايم و شايد قدم مي زنيم ،در حالي که غم هاي بزرگمان را زيسته ايم و شادي هاي کوچک مان را گريسته ايم.
پسرانمان هستند و همين کافيست تا آسمان پرواز بروياند و ببارد، هر چند ما کوچک تر از آنيم که خيس شويم.

بگذار بگذريم بانو! فردا حتما آفتاب غروب مي کند.

‏ ۱۳۸۱

حالا درخشنده ترین افتابم -یکی از پسرانم -  رفته است  تا آبروی آبها شود .تا دریا آبرومند بماند.همین وبس.

 

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه دهم دی 1386
 غدير
سيب

 

      هر که در عشق علي گم مي شود
                          آسمان دست مردم مي شود
کودکاني که خورشيد را تلاوت مي کردند و ماه در کلامشان مي وزيد ، کودکاني که لب هايشان جز به شهادت دريا باز نشده بود و آينه در مويرگ هايشان مي وزيد، نذرهايشان را ادا کردند.
حالا رودخانه آواز جاريست ، سنگ ها براي هم دست بلند مي کنند، اسب هاي وحشي با يال هاي يله در باد سم ضربه مي کوبند، باران بندبند انگشتان درختان را مي شمارد، آسمان روي سنگ قبرها مي ريزد و نام هاي غبار گرفته خورشيد مي شوند.

حالا تمام لب ها با «علي» شروع مي شوند.علي خورشيدي مي شود که نان را، که دريا را، که نام ها را به عدالت تقسيم مي کند.
حالا باران مي بارد بر انسان هاي طبق معمول ، بر درختان و گل هاي طبق معمول ، بر اين دره هاي گنگ ، قله هاي گم ، انسان هاي لميده در آفتاب کسل بعد از ظهر، بر «مردمي که شتراني را ماننده بودند مهار گشاده ، چراننده خود را از دست داده که چون از سويي فراهم شان مي کردند از ديگر سوي پراکنده مي شدند» باران مي بارد بر انسان هايي که کوچک شده اند تا نان را بزرگتر ببينند. بر من که در کنار دريايي ترين اقيانوس جهان  ـ علي ـ هم تيمم مي کنم و مستحباتم مهمتر از واجباتم شده اند.
بر من که گاه ديدن گلي را وضو مي گيرم و نمازهاي نخوانده ام از روزهاي مانده ام بيشتر است. بر من که هر روز کفش هايم بزرگتر مي شوند و شانه هايم کوچکتر.

***

حالا ماه چون کودکي سر بر شانه هاي زخمي کوهستان مي گذارد، کسي مرا به نام مي خواند و سلول هاي خواب آلوده ام خورشيد مي شوند. برمي خيزم. امروز حنابندان درختان است. از آسمان صلوات مي بارد. من حتما مي خندم. امروز زمين آيين باستاني خود را که پدرکشي است فراموش کرده است ، امروز درختان آينه پوشيده اند، سنگ ها براي هم دست بلند مي کنند و لب ها به لبخندي ابدي باز مي شوند.
برمي خيزم براي سلامتي گل ها صلوات مي فرستم چرا که تا آسماني شدن زمين لب بازکردني بيش فاصله نيست.
برمي خيزم خواهشي مقدس در ساقه هاي نورس گياهان قد مي کشد. آسمان در انتظار رويش بال کبوتري جوان مي شود. پرستوهاي سفر از نيمه راه بازگشته اند تا در زميني که مقرر است غدير حضور يابند.
آسمان و زمين دست به دست هم داده اند تا گودال غدير سر بلند شود. هر کجا گودالي است زلالي مي پروراند، هر کجا گودالي است آب ها به آن سمت مي دوند و آسمان در آنجا جمع مي شود.
در عصري که کوهي نيست تا پيغمبري بر آن نازل شود، گودال شدن کم آرزويي نيست.
از غدير تا کربلا «آيينه پوشيدني» بيش راه نيست ، از گودالي ، امامت آغاز و در گودالي به اکمال مي رسد.

***

ديگر غدير در تاريخ قدم مي زند، در تاريخ نفس مي کشد زيرا جغرافيا کفافش نمي دهد.
دو گام مانده به ظهر آسمان شکافته مي شود، مردي ، اسطوره مردي آينه قامت ، تولد دوباره اش را نيت مي کند. از شش جهت گياهان تا خورشيد فرياد شده اند و تا آسماني شدن خاک يک «يا علي» بيش نمانده است.
امروز سنگ ها هم به خورشيد اقتدا مي کنند و علي نامي مي شود که دهن به دهن مي گردد و دهان جهان را شيرين مي کند.
                 
                   آسمان رقصيد و باراني شديم
                  موج زد دريا و طوفاني شديم
               
                  بغض چندين ساله ي ما باز شد
                  ياعلي گفتيم و عشق آغاز شد
 
           

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در پنجشنبه ششم دی 1386
 عشق
  

 رفتن

 

عزيز م !

 وقتی گریه می کنی :

    

      اونی که سعی می کنه آرومت کنه.دوستت داره

                اما اونی که پابه پات گریه می کنه عاشقته.

  عزيزم !

وقتی که خدا حافظی می کنی:

         

 اونی که می گه" منتظرتم" . دوستت داره

                     اما اونی که می گه"مواظب خودت باش". عاشقته.

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 عزيز من
 

دست

 عزيز من !

تو مي تواني همه ي مردم را دوست داشته با شي

ولي بدان :

نمي تواني با همه  ي آنها دوست باشي.

عزيز من !

تو مي تواني براي همه ي حرف های مردم احترام قايل باشي.

ولي بدان :

همه ي  آن حرف ها قابل قبول نيستند.

پس:

تنها با اندكي دوست باش  واندكي ازحرف ها را بپذير.

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 تولدي ديگر

 

 

 

ی

اينجا کوفه است ، با آسماني که در قرق بال کلاغان است . با آسماني که رويش بال هيچ کبوتري را تجربه نکرده است 

 

کوفه ، با سواراني منحني و اسباني که نهايت دويدنهايشان طويله است.

 

 کوفه ، با مردمي که دستهاي ناتني شان از شانه هايي که جز تا شب و درشب نرفته اند معلق اند.

 

کوفه ، کوچه کوچه نامرد، ناجوانمرد مي پروراند. کوچه کوچه کج بين و کج آيين است .

کوچه کوچه دراز دستي و کوته زباني است.

 

کوفه ، شهري که صداي نارس مردانش ريشه در زمستان دارد ، مردمي که براي دوست

داشتن هم دليل مي جويند .مردمي که شمشيرهاي عريانشان حناي خون دارد.

 

شهري که چون کشتزاري عريان در آفتاب لم داده ، چون مترسکي در مسير باد و دهاني

خالي از فرياد است که ايمان گمشده اش را گريه مي کند.

 

مردمي با زباني پير و حرصي جوان. مردمي با صدايي و نگاهي که جز نوک کفشهايشان را نديده است.

 

در اين شهر ، مردي از روشن ترين افق تاريخ ، بر مانانه ترين نقطه جغرافيا آواز سبز مي خواند و برادري مردم را به يادشان مي آورد.

 

با کلماتي از جنس خورشيد، با صدايي گرم و لبهايي تابان که خدايان سرگردان عرب در قدمش مي دوند و با دستهايش به سجده مي افتند.

 

حالا شب از نيمه گذشته است . صبح آمدنش را جشن مي گيرد و هزار ستاره که در شب دويده اند در پاي خورشيد مي افتند.

 

مردي ، فرامردي که جهان ظلم را زلزله اي شده بود براي تولدي ديگر و ملاقاتي خونين با خواب خداحافظي مي کند.

 

حالا کوچه از او پر شده است ، حالا تنهايي شب پرپر مي شود با قدمهايي که روزي بر شانه هايي از جنس بهشت که وحي بر آنها باريده بود ، بالا رفت ، تا محراب عاشق ترينش را در آغوش بگيرد.

 

مردي که بهشت در پيراهنش زنداني است و عشق در قدمش مي دود ، مردي که فريادش را زيسته بود و نمازهاي يوميه وامدارش بودند ، مي خواهد رفتن را، تولدي ديگر را زندگي کند.

 

 ناگهان مردي از نژاد عريان عربده ، مردي که جز در انحناي شمشير و سايه مرگ نزيسته بود ،

 

مردي که تاريخ افتخار لعنت کردنش را لبخند مي زند ، ماه ترين پيشاني عالم را چون

سيبي ميان قبايل هزار قبله عرب تقسيم مي کند تا خدا سوگوار شود.

 

ناگهان بغض يتيمان کوفه آسمان را به گريه مي کشاند، پيران در سوگ آفتابي ترين خورشيد آرامششان را در مسير طوفان گم مي کنند و زنان با مويه اي ابدي آه مي شوند.

 

علي جان ! ياد و نام تو باراني است که از چشمهاي حوا مي بارد، کسي که از بهشت بيرون آمد تا تو را متولد کند.

 

تو قطعه اي از بهشت در زمين بودي که شبي قطبي آن را از ما دريغ داشت و ما در سوگت دريا دريا گريسته ايم تا آنجا که دل ما سرچشمه تمام رودهاي خروشان است.

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 آقا امام زمان(عج)
باید کسی بیاید

که دستهایش را آن سوتر از بودن .پرواز دهد

کسی که از فراز کوهی که خاستگاه پیامبران است مردم را به نام بخواند.

کسی که مثل کسی  نیست.مثل آزادیست

شبیه پرچم سبزی به بام  آبادیست

باید کسی بیاید که آسمان را تا دلهایمان وسعت ببخشد وسلولهای منجمد شده مان را با تموز چشمهایش مذاب کند.

آقا .چشمهایمان را گسترده ایم بر جاده هایی که انتظار تو را آه می کشند و جا پایت را خمیازه شده اند.

بیا و بخند تا جهان زیبایی را به جماعت آواز بخواند.

ای که آیینه تماشای تو را کم دارد     کوچه آواز قدمهای تورا کم دارد

 گیاهان در انتظار دیدن تو سبز مانده اندو در ختان تا آسمان آمدنت را دعا شده اند.

تو نیستی و ذوالفقار ترین شمشیر در انتظار رویش دستت هر روز صیقل می خورد و آیینه می شود.

ستاره ها بیدار مانده اند تا آمدنت را مژدگانی بگیرند و کوههادر انتظار آمدنت پیر می شوند.

پیران با  آرزوی دیدنت به ملاقات خدا رفته اند وبازی کودکان نا تمام مانده است

جهان چون موشی پشت خرسنگها ی وحشت سپیدی را انتظار می کشد ودر یا  نبو دنت را مشت بر سر می کوبد.

دره ها منتظرند تا صدایت را که سپید است پژواک شوندو کبوتران صف در صف ایستاده اند تا پروازشان با دیدن تو طلوع کند.

آقا .با آرزوی دیدن تو. دیشب وضو گرفتم .نماز زیارت خواندم .تمام کوچه های آسمان را دویدم .تو نیامدی .شکستم و چون دژی یخی روی پای خود نشستم. 

مهربان .انتظار بهانه ی خوبیست تا بودنمان را امتداد دهیم تا فردا .وفردا چقدر دور و دیر است بی تو .

تو می آیی. این را کبوترانی می گویند که تازه از ییلاق آمده اند. این را کبوترانی می گویند  که سپیدی بالهایشان شب آسمان را به صبح می کشاند.

تو می آیی . این را از نگاه منتظر گلهای آتشی .از دست دعای سروها .از تواضع بید های مجنون .از پیری شب می توان فهمید .

      از نگاه کبوتران پیداست           از خم کوچه یار می آید

اما تو دیر می آیی.ومن مثل همیشه منتظر می مانم .با چشمهایی که ندیدنت را پیر شده اند.

تو دیر می آیی ولبخندهایم می میرند. رنجی مقدس .خطری شیرین در نبودنت مرا پیر می کند.

مهربان من .در نبودنت دستهایم کوچک شده اند.و آتشی در پیراهنم جوان می شود.

مهر بان من .بی تو تمام در یا ها بحرالمیتند.

بی تو تمام خیابانها به بن بست می خورند.

بی تو ....

بی تو....

اما تو هستی .

این را دلم می گوید که به تو نزذیکترین است .

این را دلم می گوید که به تو عاشق ترین است.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در سه شنبه ششم شهریور 1386  |
 امام حسین(ع)
بايد بيدار بمانيم تا...

 
images/20070815/IMG_2357.jpg
 
دارد پلک آينه مي پرد، بايد جهان کسي را عاشق شده باشد. کسي که هميشه يک لبخند از تاريخ جلوتر است ، بايد بيدار بمانيم تا صداي باز شدن غنچه ها را بشنويم ، بايد بيدار بمانيم تا ماه را بدرقه کنيم و ديدن خورشيد را وضو بگيريم.
دلم زلال ترين نامي را که مي شناسد، بر لب مي آورد، حالا، حسين ، زبان به زبان مي چرخد و کام شهر را شيرين مي کند.حالا ابرهاي برکت منتشر شده اند و ما در سايه گل راه مي رويم با قامتي برافراشته تر از تاريخ.
حالا حسين واژه اي مي شود که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که گنجايش رد پايش را هم ندارد.
حسين واژه اي مي شود که آرامش مردابي جهان را به طوفان مي سپارد و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدارش مي شوند.حسين گلي مي شود که جهان بودنش را با بوي او شروع مي کند، نام حسين لحظه اي است باراني و شفاف که روشنت مي کند و تا مرز عشق مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلولهايت آفتابي مي شوند و تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به طوفان مي سپاري و نام کوچک تمام گلها را به ياد مي آوري.
به لاله که مي رسي کلاهت را برمي داري و شرمندگيت را مي باري.
حسين دستت را مي گيرد تا شهر خدا، شهر آفتاب ، و روشن ترين اتوپياي تاريخ مي کشاندت.
آنگاه دوست داري به احترام حسين بميري.
فردا تمام کوههاي جهان «حسين» را پژواک مي کنند و رودهاي هراسان براي دريايي شدن به طوافش کمر همت مي بندند.



|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 
 
بالا