كرد هستم
كرد هستم، نفس كوه مرا ميخواند
دشت، اين وسعت انبوه مرا ميخواند
بايد از همهمهي آهن و سيمان بروم
بايد از اين همه انسان شتابان بروم
بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم
جريان يابم، از رفتن لبريز شوم
يالهاي يله در باد، مرا ميخوانند
ني و «ليلانه» به فرياد مرا ميخوانند
دشتها منتظر آمدن بارانند
بادها بيسر گيسومان سرگردانند
خسته شد روح غزلخيز درختان بي من
سنگ شد چشمه در آغوش بيابان بي من
بيد مجنون شده در بيمني و پير شده ست
ياس از پنجره تا كوچه سرازير شده ست
رمههايم يله در باد، يله در باران
آفت افتاده به انبوهي گندمزاران
بايد از همهمهي آهن و سيمان بروم
بايد از اين همه انسان شتابان بروم
من نه آنم كه به اين همهمهها دل بندم
گريهام گم شده، ناچار چنين ميخندم
اهل ايلم، پدر و مادر من اكرادند
پشت در پشت غزل پيشه و عاشق زادند
پدرم مرد، زمين يكسره سرگردان شد
عقل بعد از پدرم چرخ زد و نادان شد
بعد مرگ پدرم از همه تيپا خوردم
ماه مرداد، در آغوش تو سرما خوردم
پدرم از سفر موي دراز آمده بود
رفته بود از خود صد مرتبه، باز آمده بود
پدرم بود كه ميگفت زمستان سرد است
هر كه در مرحلهي عشق ببازد، مرد است
گرچه در كوه صداي پدرم گم شده است
دشت مرده، رد پاي پدرم گم شده است
گرچه بعد از پدرم عشق فراموش شده است
آتش غيرتمان يخ زده، خاموش شده است
دشت در دشت سكوت است و غزلخواني نيست
باد زندانيست، گيسوي پريشاني نيست
سفرههاي پدري از نمك و نان خاليست
آسمان از وزش سبز درختان خاليست
ماديان از نفس افتاده در اين سنگستان
گل نميرويد، آغوش بيابان خاليست
ابر آبستن هيچ است كه ميبارد هيچ
ناودان از نفس روشن باران خاليست
از «خجه لوره»(1) و «سردار عوض» (2) ناميماند
كوه از نيلبك و هيهي چوپان خاليست
ميروم از نفس هرزه اين شهر شلوغ
ايل از وسوسه ی شهوت و شيطان خاليست
ايل خالي شده از گله و گندم، اما -
شهر از عشق، از آيينه از انسان خاليست.
مردم شهر كه ميخواهمتان چون جانم
با شما هستم و ميخندم و ميخندا نم
قصه چشم شما خواب مرا شيرين كرد
در شب چشم شما ماه شدم، تابانم
با شما ميشكفم، ميرسم و ميا فتم
پرم از بودن و افتادن، سيبستانم
با شما پنجرهاي از خود تا خورشيدم
بيشما در خطر و خاطره سرگردانم
آستيني تهي از دستم و در باد رها
ساكن سايه، سرازيرتر از بارانم
اين همه نور، صدا، همهمه، زنجير شماست
خر دجّال همين شهر نفسگير شماست
اي شمايي كه خداي همهتان پول شده است
فعلهاتان همه مستقبل و مجهول شده است
اي شمايي كه دل و جان شما مصنوعي است
رنگ رخساره و چشمان شما مصنوعي است
دلتان كهنه كلوخي است. نه، سنگي سرد است
سبزي برگ درختان شما مصنوعي است
ماه در كوچه بنبست شما سرگردان
روشنايي خيابان شما مصنوعي است
خندهي ظاهرتان گريه پنهان من است
مردمي كه گل و گلدان شما مصنوعي است
پاي تا سر شدهام گريه و ميگويم فاش
آب و نان و لب و دندان شما مصنوعي است
مردم شهر كه ميخواهمتان چون جانم
با شما هستم و ميخندم و ميخندانم
سفر از شهر شمايان سفري جانكاه است
جادوي «مادر فولادزره» در راه است
ميروم حرف دل گمشده من اين است
شهر در عين قشنگي دملی چركين است
كرد هستم، نفس كوه مرا ميخواند
دشت اين وسعت انبوه مرا ميخواند
بايد از همهمه آهن و سيمان بروم
بايد از اين همه انسان شتابان بروم
بايد از خويش برون آيم و كاريز شوم
جريان يابم، از رفتن لبريز شوم
1و 2: دو آهنگ اصيل كردهاي شمال خراسان