بعثت
...پیشانی دریا،که آب چشم ماهی هاست
آخر چروک افتاد و آخر موج پیدا شد
دریا و ماهی بار دیگر آشتی کردند
هر برکه ،هر گودال بی مقدار دریا شد
آمد کسی که دست هایش مال مردم بود
آمد کسی که نسبتی با عشق و طوفان داشت
در سینه اش یک دل ، دلی از جنس تابستان
د رچشم های بالغش پیغام باران داشت
می گفت من خورشید را در آستین دارم
می گفت من آیینه ی اهل زمین هستم
ای دست های سر بزیر و سرد،اي مردم
من با تمام آسمان ها همتنشین هستم
هان ای شمایانی که سیمرغید و می بینم
در بالهای بسته تان پرواز خوابیده
ای مکه، ای دریا ي بی ماهي ،شب بي ماه
آتشفشان با دهان باز خوابيده
اي مردم ، اي آواز هاي منتشر در باد
در دستهاي من خدا لبخند خواهد زد
اي دشتهاي تشنه و با آب نامحرم
يك گل شما را با خدا پيوند خواهد زد

|
+| نوشته شده توسط
دکتر محمود اکرامی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388
|