تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ادبی - اجتماعی
 وقتي خط‌ها موازي‌اند
 
وقتي همه ی خط‌ها موازي‌اند
 

همه ی خطا هاموازي اندعنوان هجدهمین کتابم است که از سوی انتشارات تکا به بازار آمد.

این کتاب مجموعه نثر های ادبی من است که امید وارم مورد توجه عزیزان اهل کتاب قرار گیرد.

پیشاپیش عزیزمندی خوانندگان این سطور و این کتاب را ارج می نهم و می ستایم.

...بانو!

عاشق شدن کم آرزویی نیست،نگاه بهانه كوچكي ست كه آغاز شويم پس از دو ركعت طوفان.پس از دو قنوت

 باران ،پس از دو دوبيت نگاه.

بايد بر خيزم و براي پرندگان ماهي خوار دريا باشم.براي پرندگان مهاجر درخت و براي مترسك ها باد،تا

آستين هاي تهي از دست شان قصيده شود.

آخرين برگ كه افتاد درخت تمام شد.آخرين ستاره كه باريد آسمان هبوط كرد.آخرين انسان كه مرد خدا بودنش

 را به شك نشست .

آنگاه ابر ها كه آه هاي سر گردان من اند با شانه هاي كوهستان دف زدند.

بايد بر خيزم بانو ! و براي آخرين قنوت زمين ربنايي بيافرينم و براي آخرين پرنده پروازي.

...

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 گل
 

  گل ها

 

      فقط به خاطر تو 

 

               باز می شوند

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 
 

  

     

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 دريا دل

دريا

 

           دریا به سمتی که نمی دانیم کوچیده ست

 

           دریا تمام ماهیان را با خودش برده است

 

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 بیا
 

   بیا بر خیزیم

       هیچکس

            با نمازنشسته به خدا نمی رسد.

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 تو
 

  هیچ کس نیست

  آسمان از پرنده تهی شده است

      گیاه از گل

         درخت از شاخه

                   شاخه از برگ.

  اما

  من از تو پرم.

  بانوی من!

        برقص

            تا سکوت زمین بشکند.

asdf

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 تو کیستی
 

تو کیستی

که گیاهان تا نگاهت مد بر می دارند

و درختان

در امتدادمسیرت سبز می مانند؟

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در دوشنبه ششم مهر 1388  |
 انتظار
 

تو نیستی

انتظار

ریشم را سپید کرده است

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 دریا
وقتی تو نیستی

هیچ چیز نیست

هیچ چیز

نه دلی

نه....نه....نه....

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در شنبه چهارم مهر 1388  |
 تولدي ديگر

 شب از نيمه گذشته است.

صبح دارد از گريبان فلق، آمدنش را جشن مي‌گيرد و هزار ستاره كه در شب دويده‌اند‌،
در پاي خورشيد مي ريزند.

مردي كه جهان ظلم را زلزله‌اي شده بود، براي «تولدي ديگر» با خواب خداحافظي مي‌كند.

حالا كوچه از او پر شده است. تنهايي شب پرپر مي‌شود با صداي قدم‌هايي كه روزي، تا شانه‌هايي از جنس بهشت، كه وحي بر آنها باريده بود، ارتفاع يافت.

 در عصري كه تنهايي مي‌باريد و انسان‌ها برايدوست داشتن هم، دليل جستجو مي‌كردند و نمي‌يافتند.

در بازاري كه تنها متاعش خدا بود در ازاي زماني كه باهم نبوده‌ايم. جهان عاشق‌‌تر از مرگ به انسان بهار را انتظار مي‌كشيد و منتظر بود مردي را، كه بهشت در پيراهنش زنداني بود و عشق در قدمش مي دويد.

 مردي از جنس سوختن و سكوت، مردي كه فريادش را زيسته، اندوهش را چاه به چاه گريسته ونمازهاي يوميه وامدارش بودند، نبودن را زندگي كرد.

  حالا شب از نيمه گذشته است.

حالاباران همچنان خيابان را به خود سرگرم كرده است.

حالا جوي ها سرود دسته جمعي مي‌خوانند و تو ناگهان، از شرقي‌ترين نقطه تاريخ غروب مي‌كني، تا شب آمدنش را، بودنش راجشن بگيرد.

 هرچند هنوز آوازهايمان شروع نشده است و شب همچنان بر شانه‌هاي نوراني ماه مي‌بارد، ما بايد غروب را شاباش كنيم!!

ناگهان مردي از نژاد عريان عربده، از تبار تيره تيغ، در مقدس‌ترين لحظه تاريخ، در پاكيزه‌ترين نقطه جغرافيا،انحناي تيغ را بر راست‌ترين پيشاني عالم فرود مي‌آورد.

 مردي كه در شب و تا شب دويده بود. مردي كه جز در انحناي شمشير و سايه مرگ نزيسته بود.

مردي كه تاريخ، افتخار لعنت كردنش را لبخند مي‌زند، ناگهان ماه‌‌ترين پيشاني عالم راچون سيبي ميان قبايل هزار قبله قريش تقسيم مي‌كند و خدا سوگوار مي‌شود.

 ناگهان فرياد يتيمان كوفه آسمان را به گريه مي‌كشاند. پيران در سوگ آفتابي‌ترين خورشيد، آرامششان را چون مترسكي در مسير طوفان گم مي‌كنند و زنان با مويه‌اي ابدي، آه مي‌شوند.

 «علي» جان! ما بي‌تو در چهارچوبه زمستان ايستاده‌ايم، آن‌سوتر از خودمان، چون مترسكي كه وعده‌گاه كلاغان «قارقار» است و آستين‌هاي تهي از دستمان در بادقصيده مي‌شوند.

 ما بايد همديگر را بيابيم آن سوي پنجره‌اي كه چشم‌هايمان را به ميهماني آسمان برده است. 

 حالا به ياد«پنج تابستان» عدالتت دف مي‌زنيم.

بايد به بام عشق برآييم.

بايد از نامت كه علي ست، كه آبروي جان است، پرچمي بسازيم تا بهارمان را در باد برقصاند.

 اي پدريتيمان تاريخ ، علي جان! نام تو باراني است كه از چشم‌هاي حوا مي‌بارد؛ كسي كه از بهشت بيرون آمد تا تو را متولد كند.

 اي كه فرشته در پيراهنت زنداني است، علي جان!

تو تكه‌اي از بهشت در زمين بودي كه شبي قطبي آن را از ما دريغ داشت و ما در سوگت دريا دريا گريسته‌ايم، تا آنجا كه سرچشمه تمام رودهاي خونين و خروشان، دل ماست.

رسالت كدام تيغ شوربخت و كج‌انديشي بود كه بر پيشاني بلند تو ببارد؟

آسمان‌مردتريني كه بهشت از لب‌هايت هديه‌مان شده است! فرياد ابري كدام شب تو را از ما گرفت و  زمستان را به ميهماني دل‌هايمان آورد؟

تو كيستي كه بهشت را به خدا بخشيدي، چون خودش را بيشتر عاشق بودي، بهشت را سه طلاقه كردي و هراس جهنم تو را به سجده وادار نمي‌كرد؟

تو كيستي كه امروز آب‌ها در سوگت سياه پوشيده‌اند و چشم‌ها تا دريا دنبال قدم‌هايت دويده‌اند؟

تو كيستي كه ما بي‌تو روزهايمان را گريه كرده‌ايم و شادي‌هايمان كوتاه‌تر از نفس‌هايمان شده است؟

بي‌تو به تلخي صبر ايمان آورديم.

ما بي‌تو مرگ را زيسته‌ايم. دريا را گريسته‌ايم و شب را زندگي كرده‌ايم.

علي‌جان! دريا آتشفشاني است از آه گرمي كه تو در چاه باريدي.

بعد از تو، شب ماه را بلعيد و ما گم شديم در دهان نهنگي، نه كوسه‌اي كه خشكي را چريد تا آب را زندگي كند.

اي كسي كه با لهجه شيرين باران صحبت مي‌كردي با مردمي كه زبان ذوالفقارت را بيشتر مي‌فهميدند!

اي آن كه زبان رساترين اسطوره‌ها هم از دامنت كوتاه است و هيچ داستاني را گنجايش آن همه ايثارنيست!

اي زلال‌تر از زلال! اي آبي‌تر از آبي! درياتر از دريا! امروز جهان عدالتت را عاشق‌ترين است آن‌سان كه گنجشكي آسمان را.

ما ياد و نام تو را زيسته و شب بي‌برادري كوفه را گريسته‌ايم.

ما عاشق‌تر از مرگ به انسان، تو را مي‌خواهيم.

عاشق‌تر از ماهي به دريا و پرنده به آسمان. چون بوتيماري اندوه نگاهت را دريا دريا اشك مي‌ريزيم.

من مي‌روم. مي‌ميرم .اما جهان مي‌ماند تا قدر تو را بداند اي علي!

 

يا علي

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 علی (ع)
 

    کاش دریا در آستینم بود

    کاش خورشید بر جبینم بود

 

    آسمان را به شانه می بردم

    ماه را شب به خانه می بردم

 

    یللی تللی نمی کردم

    غیر مدح علی نمی کردم

 

 

|+| نوشته شده توسط دکتر محمود اکرامی در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 
 
بالا