عيد است . پنجه بر دف خورشيد مي زنيم
...عید است و می وزد نفس روشن بهار
جاریست آب و آینه از دامن بهار
آب زلال . آینه ی بید پیر شد
پلکی تکاند چشمت و شهری اسیر شد
عید است از حوالی اسفند می روم
تا عشق . تا ترانه و لبخند می روم
آغوش می گشایم و آغاز می شوم
مثل دریچه رو به سحر باز می شوم
عید است و باید از نفس گل مدد گرفت
از نغمه های قدسی بلبل مدد گرفت
باید ترانه صحبت پنهان ما شود
باید زبان عشق غزلخوان ما شود
باید کنار پنجره رفت و سپید شد
باید به بام عشق بر آمد. شهید شد
عید است و من شبیه نگاه تو روشنم
سر شارم از بهار .پر از سرو و سوسنم
جاریست از زلالی پیراهنم غزل
می بارد از نگاه و دل روشنم غزل
عید است و عشق می وزد از چار سوی من
گل کرده رود گمشده ای در گلوی من
عید است و آسمان و زمین لاله پرور است
هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است
پر گشته از زلالی خور شید ساغرم
سرشار از آسمان . پر بال کبوترم
گل می شوند ماسه و شن زیر پای من
کف می زنند برگ درختان برای من
دی رفته . خیمه در نفس عید می زنیم
عید است پنجه بر دف خور شید می زنیم
عيد شما مبارك
|
+| نوشته شده توسط
دکتر محمود اکرامی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386